دلتنگی لحظه
شعر و داستان و اس
یه نفر مثل خود من، پر اشک و التماسه یه نفر مثل خود من،بین رفتن و نرفتن مث لمس تن و پیرهن،از جدایی تو هراسه دل من مثل یه عابر توی این کوچه بن بست توی تنهایی شب مرد به دل خاطره پیوست اشک چشم من سرازیر،بین حلقه های زنجیر شوق پروازمو کشتن،توی این غروب دلگیر زردی مزرعه من،چهره سبز خزونه دیوارای خشتی عشق،زیر چکمه جنونه پاشو رو پاهای خسته خستگی بیوفته از پا شبای سیاه یاسو برسون به صبح فردا شب که زایش سپیده س،انظار و سر میاره اگر حتی ما نباشیم،زندگی ادامه داره دل من مثل یه عابر توی این کوچه بن بست توی تنهایی شب مرد به دل خاطره پیوست
نظرات شما عزیزان:
توی تابوت تن من ،یه نفر که ناشناسه
Power By:
LoxBlog.Com |